تبلیغات
مـــلــورانـیـان - حکایت درخت بامبو

روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم؟ دیگر امیدی ندارم، می خواهم خودکشی کنم! ناگهان خدا جوابم داد و گفت: - آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای؟ گفتم: بله دیده ام. خدا گفت: موقعی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. خیلی زود سرخس سر از خاک بیرون برآورد و تمام زمین را فرا گرفت، اما بامبو رشد نکرد. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال، سرخس ها بیشتر رشد کردند، اما از بامبو خبری نبود. در سال های سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. در سال پنجم، جوانه ی کوچکی از بامبو نمایان شد و در عرض چند ماه ارتفاعش از سرخس هم بالاتر رفت. آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد. خدا گفت: - آیا می دانی در تمامی این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی، در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟ زمان تو نیز فرا خواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد. ناامید نشو!



تاریخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | 09:13 | نویسنده : مــدیــرکــل | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • باشگاه نجوم